??????بزم باران ?@molkeazam?نویسنده: سعید عاکف✒️ ?@saeed_akef? «احساس رئیسی »? محمد سندگلحاج قاسم سلیمانی از تهران آمده بود مانور ما را از نزدیک ببیند. مانور،یک مانور امداد و نجات بود که باید در دو منطقة آبی و خاکی انجاممی شد. حاج حبیب چندوقت، شب و روزش را گذاشته بود تا بتواندبحث عملیاتی شدنِ مانور را ردیف کند. و حالا من و او ، دوتایی روبرویحا ج قاسم سلیمانی ایستاده بودیم. حاج قاسم رو کرد به حبیب وپرسید: آقای سندگل چکاره هستن؟حاجی نه برد و نه آورد، گفت: رییس ما هستن.یک آن هول شدم. خواستم واکنش نشان بدهم، سردار اشاره کردچیزی نگویم. بعد از آن دیدم حا ج قاسم واقعا مرا به عنوان رییس قبولکرده است؛ این را از سؤا لهایی که می پرسید، می شد فهمید.گفتم: حالا نمی خواستی بگی خودت رییسی، اقلا ما رو در حد همونجانشینی خودمون معرفی می کردی.گفت: آقا محمد، بنده واقعا شما رو به عنوان رییس قبول دارم، اونجاتعارف نکردم، یا نخواستم خدای ناکرده دروغ بگم.گفتم: شما خودت رییسی ، حا ج آقا.نگاه خاصی به ام کرد. گفت: این کلمه ایه که تا حالا، هی چوقت نتونستمبا اون کنار بیام.شاید تا حرفش بهتر جا بیفتد، ادامه داد: تا حالا حتی احساس رییسیهم به من دست نداده.راست می گفت؛ بعد از آن روز، چند سال توفیق داشتم خدمتش باشم.فردای قیامت این را شهادت خواهم داد که در تمام مدتی که با حاجحبیب لکزایی همراه و همکار بودم، هی چوقت ندیدم جایی خودش رابه عنوان رییس و فرمانده معرفی کند؛ و این را هم شهادت خواهم دادکه در تمام عمرم کسی را رییس تر از او ندیدم!?@molkeazam?????#ملک_اعظم #سعید_عاکف #شهید #قاسم_سلیمانی #خاکهای_نرم_کوشک #خاک_های_نرم_کوشک #عبدالحسین_برونسی #دفاع_مقدس #شهدا_شرمنده_ایم #شهدای_گمنام #بزم باران