Verifiedدر من دادگاهی برگزار می شود.کسی در چشمانم نگاه میکند...عمیق و سردو از من می پرسد؛ با زندگیت چی کار کردی؟!سکوت همه جا رو فرا گرفته...من احساس سرما میکنم...بلندتر می پرسه؛ با زندگیت چی کار کردی؟!سرما در وجودم به لرزه تبدیل میشه...مات و مبهوت نگاهش میکنم.فریاد میزنه...بلندترین فریادی که تا حالا شنیدم...با زندگیت چی کار کردی؟!با وحشت...با صدایی که می لرزه...میگم؛ من...ااا...من...فقط ترسیدم...'من همه ی زندگیم فقط ترسیدم'از همه چیز...از همه کس...فقط ترسیدم...از پدر...از مادر...از معلم...از جامعه...از دوست...از دین...از شریک...از عشق...از...خداااا....فقط ترسیدم.'من همه ی زندگیم رو ترسیدم'...اینو میگم و بلند بلند گریه میکنم...به هق هق میفتیم'من همه ی زندگیم فقط ترسیدم'بهم نزدیک میشه...نزدیک تر...با همون سردی تو چشمام نگاه میکنه....تار می بینمش.دوباره عمیق تو چشمام نگاه میکنه ،دوباره من خالی می شوم.این دفعه آروم و شمرده میگه؛خودت...رو...خلاص...کن...از...ترسیدن...خلاص شو...قبل از اینکه دوباره ببینمت.دیدار بعدی...دیدار آخر هست.بمیر...قبل از اینکه بمیری.